آدرین کاظمیآدرین کاظمی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

آدرین

یه روز غم انگیز

1392/8/18 12:59
نویسنده : مونا
223 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسرک مامان

امروز که دارم برات می نویسم دلم یه عالمه غصه داره ناراحتناراحت

می دونی برای چی ؟ چون دو روز پیش برای عشق مامان یه اتفاق بد افتاد ناراحت

خونه مامانی مثل همیشه مشغول شیطنت و بازی بودی که یه دفعه رفتی سی دی رو که  افتاده بوده پشت میز کامپیوتر بیاری و سرت رو کردی اون پشت نمی دونم یه دفعه چی شده که سرت کشیده به تیزی میز و یه خراش بزرگ برداشته، سریع از اونجا اومدی بیرون و چشاتو مالیدی و مامانی دیده زیر اون چشمای قشنگت قرمز شده و یه ذره خونی شده ولی خودت بازم مشغول بازی هستی ناراحت خلاصه نفسم نمی دونی که چه حالی شدم وقتی شما رو دیدم سریع با خاله جون بردمت دکتر نزدیک خونه و آقای دکتر گفت که زخمت حتما باید بخیه بشه و دو تا جراح اون نزدیکی به ما معرفی کرد ولی هیچ کدومشون نبودن تا  اون موقع به بابا جونت که دانشگاه بود نگفته بودم که نگران نشه. دوباره با دکتر خودت تماس گرفتم و خانم منشی مهربون گفت حتما بیارش دکتر ببینش و خودش تشخیص بده . سریع به بابایی زنگ زدم و جریان رو البته یه جوری که خیلی نگران نشه براش تعریف کردم و قرار شد ما بریم دکتر نریمان و به بابایی خبر بدیم. آقای دکتر به محض اینکه صورت شما رو دید گفت باید بخیه بشه و مثل همیشه که مهربونه سریع زنگ زد به یه جراح و باهاش مشورت کرد و خلاصه چون ساعت 8 شب بود و دکتر خوب برای زدن بخیه جراحی پلاستیک نبود ما رو فرستاد بیمارستان پارس.

بابایی مهربون هم یک ساعتی بود که دم در بیمارستان منتظر ما بود و ما همچنان در ترافیک ناراحت

خلاصه بابا جون تا شما رو دید از شدت ناراحتی برای شما نتونست حرف بزنه و کلی غصه دار شد (آخه می دونی نازدونه من که مامی و بابا طاقت اینکه خار توی پای شما بره ندارن دیگه ) دکتر سریع شما رو دید و قرار شد بخیه کنن گریه بهت شربت خواب دادن که خوابت ببره ولی عسلک مامان مگه اینجوری خوابش می بره نیم ساعتی گذشت و شما نخوابیدی و اونا مجبور شدن زخمت رو همین طوری بخیه کنن منم چون می دونستم که بابایی مهربون طاقت دیدن این صحنه رو نداره خودم اومدم توی اتاق عمل و به کمک پرستارها شما رو نگه داشتیم و آقای دکتر شروع کرد به بخیه کردن گریهگریهگریه (از ته قلبم برای همه مامانا دعا می کنم که هیچ وقت همچین صحنه ای رو نبینن و نی نی هاشون همیشه سلامت باشن .) اینقدر خودم گریه کردم که فشارم افتاد گریه و شما هم بالاخره از گریه زیاد خسته شدید و بعد از زدن بخیه به خواب عمیق فرو رفتی  و ما اومدیم خونه با یه عالمه غصه و ناراحتی از درد کشیدن پسر یکی یه دونمون.

البته الان که دارم برات می نویسم خدا رو شکر حالت خوبه و مثل همیشه مشغول بازی و خنده هستی گلم. دو سه ساعت دیگه هم قراره بابایی بیاد و بریمت پیش آقای دکتر تا پانسمانت رو عوض کنه دعا می کنم که عشق مامان درد نکشه و زود خوب بشه .

تا زنده ام دوووووووست دارم عسلممممممم و امیدوارم دیگه چنین روزی رو نبینم .قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

 

اینم آثار شیطونیای پسرک خوشگل مامان

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

الهه
8 آبان 92 19:10
الهی من بگردمش. به خداوندی خدا قلبم فشرده شد :'(


قصد ناراحت کردن دوستام رو ندارم الهه جون ولی واقعا روز سختی رو پشت سر گذاشتم. از ته دل آرزو دارم هیچ وقت همچین روزی برای هیچ مامانی پیش نیاد و جوجه هامون همیشه سلامت باشن.
سارا ( مامان کیانوش)
13 آبان 92 9:47
الهی بمیرم خاله جون.... چرا آخه؟؟!!...

موهای خوشگل فشنت هم مبارک...


خدا نكنه عزيزم، متاسفانه اتفاق افتاد و ما كلي غصه دار شديم و به هرحال خوشبختانه ديشب بخيه ها رو كشيديم و پرونده اين خاطره بد رو با هم بستيم و سعي مي كنيم ديگه بهش فكر نكنيم.
ار لطفت ممنونم براي عكس كوتاهي موهاش رو هم در اولين فرصت مي زام ببينيد. راستي پيامي كه برات گذاشته بودم ديدي؟
خاله کیارش
13 آبان 92 18:00
امیدوارم آدرین جون همبشه سلامت و پراز انرژی زیر سایه شما و باباجونش باشه




ممنون از لطفتون دوست عزيزم
مامانی غزل جون
16 آبان 92 23:23
وااااااای عزیزم
منم گاهی اوقات به اتفاق های اینجوری فکر میکنم
حتی فکر کردن به ااون حالم و بد میکنه
بابایی غزل جون میگه ما باید آمادگی همه اتفاق های بد رو داشته باشیم به هر حال اجتناب ناپذریرن
ایشالله همه نینی ها همیشه سالم باشن



منم امیدوارم هیچ مامانی همچین صحنه ای رو نبینه ولی دوست عزیزم با تمام مراقبت هایی که ما از آدرین کردیم این اتفاق افتاد. بچه های نوپا خیلی خیلی مواظبت می خوان ما تا اونجا که در توانمونه باید مراقبشون باشیم و توکل به خدا داشته باشیم. شما هم سعی کنید به چیزهای مثبت فکر کنید و بد به دلتون راه ندید امیدوارم غزل جون همیشه سلامت باشه.
خاله فاطیما
17 آبان 92 15:55
آدرین خاله خیلی روز غم انگیزی بود هممون کلی غصه خوردیم ایشالا که دیگه هیچ وقت اتفاق بدی واسه جوجه طلایی من نیفته

ایشالله عزیز دلم.
مامان باربد
2 آذر 92 16:29
سلام مونا جون.خیلی ناراحت شدم.ایشالله دیگه از این اتفاقا واسه آدرین جون نیفته.خیلی مواظب این فینگیل پسر باش.به ماهم سر بزن.خوشحال میشیم
مونا
پاسخ
مرسي عزيزم. ممنون كه به ما سر زديد . چشم خانمي مي آييم پيشتون
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به آدرین می باشد