یه روز غم انگیز
سلام پسرک مامان
امروز که دارم برات می نویسم دلم یه عالمه غصه داره 

می دونی برای چی ؟ چون دو روز پیش برای عشق مامان یه اتفاق بد افتاد 
خونه مامانی مثل همیشه مشغول شیطنت و بازی بودی که یه دفعه رفتی سی دی رو که افتاده بوده پشت میز کامپیوتر بیاری و سرت رو کردی اون پشت نمی دونم یه دفعه چی شده که سرت کشیده به تیزی میز و یه خراش بزرگ برداشته، سریع از اونجا اومدی بیرون و چشاتو مالیدی و مامانی دیده زیر اون چشمای قشنگت قرمز شده و یه ذره خونی شده ولی خودت بازم مشغول بازی هستی
خلاصه نفسم نمی دونی که چه حالی شدم وقتی شما رو دیدم سریع با خاله جون بردمت دکتر نزدیک خونه و آقای دکتر گفت که زخمت حتما باید بخیه بشه و دو تا جراح اون نزدیکی به ما معرفی کرد ولی هیچ کدومشون نبودن تا اون موقع به بابا جونت که دانشگاه بود نگفته بودم که نگران نشه. دوباره با دکتر خودت تماس گرفتم و خانم منشی مهربون گفت حتما بیارش دکتر ببینش و خودش تشخیص بده . سریع به بابایی زنگ زدم و جریان رو البته یه جوری که خیلی نگران نشه براش تعریف کردم و قرار شد ما بریم دکتر نریمان و به بابایی خبر بدیم. آقای دکتر به محض اینکه صورت شما رو دید گفت باید بخیه بشه و مثل همیشه که مهربونه سریع زنگ زد به یه جراح و باهاش مشورت کرد و خلاصه چون ساعت 8 شب بود و دکتر خوب برای زدن بخیه جراحی پلاستیک نبود ما رو فرستاد بیمارستان پارس.
بابایی مهربون هم یک ساعتی بود که دم در بیمارستان منتظر ما بود و ما همچنان در ترافیک 
خلاصه بابا جون تا شما رو دید از شدت ناراحتی برای شما نتونست حرف بزنه و کلی غصه دار شد (آخه می دونی نازدونه من که مامی و بابا طاقت اینکه خار توی پای شما بره ندارن دیگه ) دکتر سریع شما رو دید و قرار شد بخیه کنن
بهت شربت خواب دادن که خوابت ببره ولی عسلک مامان مگه اینجوری خوابش می بره نیم ساعتی گذشت و شما نخوابیدی و اونا مجبور شدن زخمت رو همین طوری بخیه کنن منم چون می دونستم که بابایی مهربون طاقت دیدن این صحنه رو نداره خودم اومدم توی اتاق عمل و به کمک پرستارها شما رو نگه داشتیم و آقای دکتر شروع کرد به بخیه کردن 

(از ته قلبم برای همه مامانا دعا می کنم که هیچ وقت همچین صحنه ای رو نبینن و نی نی هاشون همیشه سلامت باشن .) اینقدر خودم گریه کردم که فشارم افتاد
و شما هم بالاخره از گریه زیاد خسته شدید و بعد از زدن بخیه به خواب عمیق فرو رفتی و ما اومدیم خونه با یه عالمه غصه و ناراحتی از درد کشیدن پسر یکی یه دونمون.
البته الان که دارم برات می نویسم خدا رو شکر حالت خوبه و مثل همیشه مشغول بازی و خنده هستی گلم. دو سه ساعت دیگه هم قراره بابایی بیاد و بریمت پیش آقای دکتر تا پانسمانت رو عوض کنه دعا می کنم که عشق مامان درد نکشه و زود خوب بشه .
تا زنده ام دوووووووست دارم عسلممممممم و امیدوارم دیگه چنین روزی رو نبینم .






اینم آثار شیطونیای پسرک خوشگل مامان



یه روز غم انگیز
